در مسیر سرنوشت

آخرين نظرات
  • ۲۸ مهر ۹۶، ۱۹:۱۳ - محمدباقر قنبری نصرآبادی
    عالی بود

حکایت تاجر ثروتمندی که چهار زن داشت

چهارشنبه, ۱ بهمن ۱۳۹۳، ۰۱:۱۹ ق.ظ

تاجر ثروتمندی دارای چهار زن بود. زن چهارمش را از همه بیشتر دوست می‌داشت. همیشه با خریدن جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه، او را خوشحال می‌کرد. بسیار مراقب او بود و بهترین چیزها را به او می‌داد. زن سومش را هم خیلی دوست می‌داشت و به او افتخار می‌کرد؛ اگرچه از این‌که او یک روزی وی را تنها بگذارد، واهمه شدیدی داشت. واقعیت این است که این تاجر ثروتمند، زن دومش را هم بسیار دوست می‌داشت. زد دومش، زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب همسرش بود. مرد در هر مشکلی به او پناه می‌برد و او نیز به تاجر کمک می‌کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید. اما زن اول این تاجر ثروتمند، زنی بسیار وفادار و توانا بود که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن این تاجر و موفق بودنش در زندگی بود؛ که اصلا مورد توجه همسرش نبود. با این‌که از صمیم قلب، عاشق شوهرش بود، اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه‌ای که تمام کارهایش با او بود، حس می‌کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.

 

 

 

روزی این تاجر، احساس مریضی کرد و قبل از آن‌که دیر شود، فهمید که به زودی می‌میرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت: ‌"من اکنون 4 زن دارم، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت و تنها و بیچاره خواهم شد!!!"

حتما اکنون این سوال به ذهن شما می‌رسد که چه ارتباطی میان مردن و تنها و بیچاره شدن یک شخص است؟

خب، اجازه دهید که ادامه داستان را بخوانیم تا بفهمیم که واقعیت و مفهوم جمله این تاجر ثروتمند چیست.

 

تاجر تصمیم گرفت تا با چهار زن خود حرف بزند و برای تنهایی‌اش فکری بکند. اول از همه به سراغ زن چهارم رفت. به او گفت: من تورا بیشتر از همه دوست دارم، از همه بیشتر به تو توجه کرده‌ام و انواع راحتی‌ها را برایت فراهم آورده‌ام. آیا اکنون در برابر این همه محبت من، در مرگ، با من همراه می‌شوی تا تنها نمانم؟

زن به سرعت پاسخ داد: هرگز؛ و تاجر را به حال خود رها کرد و رفت. تاجر، با قلبی شکسته، نزد زن سومش رفت و به او گفت:‌ من در زندگی تو را بسیار دوست داشتم، آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟

زنش در پاسخ گفت: البته که نه!، زندگی در اینجا بسیار خوب است. تازه، من بعد از تو می‌خواهم دوباره ازدواج کنم. قلب تاجر از این پاسخ مانند آبی که یخ می‌زند، یخ زد. تاجر با اندون بسیار، به زن دومش روی آورد و به او گفت: تو همیشه به من کمک کرده‌ای. این بار هم به کمک تو نیاز شدیدی دارم. شاید تو از همیشه بیشتر می‌توانی در مرگ، همراه من باشی؟

زنش در پاسخ گفت: این بار با دفعات دیگر فرق دارد. من در نهایت، می‌توانم تا گورستان، همراه جسم بی جان تو بیایم، اما در مرگ، نه.

قلب تاجر در این لحظه، گویی مانند مزرعه‌ای بود که صاعقه‌ای قوی به ان اصابت کرده باشد و تمام مزرعه را آتش زده است. تاجر در غمی عجیب و باورنکردنی فرورفته بود. ناگهان صدایی شنید که می‌گفت: من با تو می‌مانم، هرجا که بروی.  تاجر به او نگاه کرد. او کسی نبود جز زن اولش که مانند انسانی که دچار سوء تغذیه است، پوست و استخوان شده بود؛ مانند کسی که غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده است و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده است.

تاجر، سرش را از خجالت به زیر انداخت و به آرامی گفت: باید آن روزهایی که می‌توانستم، به تو توجه می‌کردم و مراقبت می‌بودم.

 

حقیقت این است که همه ما چهار زن داریم!

  1. زن چهارم، بدن ماست که مهم نیست چقدر زمان و پول، صرف زیبا کردن آن بکنیم؛ وقت مرگ، اول از همه، او ما را ترک می‌کند.
  2. زن سوم، دارایی‌های مادی ما هستند. هر چقدر هم برایمان عزیز باشد، وقتی که بمیریم، بدست دیگران خواهد افتاد.
  3. زن دوم، خانواده و دوستان ما هستند. هر چقدر هم که صمیمی و عزیز باشند، در نهایت، وقت مردن، تا سر مزارمان کنارمان خواهند ماند.
  4. زن اول، روح ماست. اکثر اوقات به آن بی‌توجهی می‌کنیم و تمام وقت خود را صرف بدن، پول و دوست می‌کنیم. او ضامن توانمندی‌های ماست، اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده‌ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد، اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است.
موافقين ۱ مخالفين ۱ ۹۳/۱۱/۰۱
مرتضی شایان

نظرات  (۵)

سلام. بی توجهی به روح مشکل خیلی از ما انسانهاست. وقتی هم بخواهیم برای دیگران دعا کنیم و طلب سلامتی کنیم به یاد بیماران جسمی می افتیم نه روحی. در صورتی که این روح ماست که همه ی دارایی حقیقی ماست و اگر آسیبی ببیند تحملش طاقت فرساست.
اشاره خیلی خوبی به دیده نشدن و بی توجهی به روح شده. جالبه که به چیزی دل می بندیم و اون رو مهم می دونیم که قابل دیدن و لمس شدن باشه.

تشکر.
پاسخ:
با سلام.
همین طور است که فرموده اید.
خداوند میفرمایید:واز روح خود در او [انسان] دمیدم.
باید بیشتر دراین مورد تفکر نماییم.
پاسخ:
تشکر از حضور سبزتان
چرا بدن را همه میشناسند میبینند و یقین دارند ، اما روح را نه میبینند نه میشناسند و نه حس میکنند ، حتی منکرند ! آیا در آدمی بدن بیشتر است یا روح ؟ احساس نمیکنی که کدام سنگینتر است؟آیا آن پنجاه کیلو هیچ گاه بر دوشت سنگینی کرده است؟ اما در زیر فشار آن دیگری نیست که این همه به فغان آمده ای؟...
گفتگوهای تنهایی/ دکتر علی شریعتی
ممنون که بهم سرزدی بارم بیا:)
۱۱ اسفند ۹۳ ، ۱۵:۳۲ مجید رحیمی

ممنون که عکسو عوض کردی!

:)

نظرات، پس از تاييد قابل مشاهده است. پاسخگويي، حداکثر 4 روز پس از ثبت، انجام می‌گیرد.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی